This entry was posted on پنجشنبه, اکتبر 15th, 2009 at 4:55 ب.ظ and is filed under خاطرات, شخصی, عمومی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.


قصه ی ما
يه روزي روزگاري يک دختر خوشگلي بود که عاشق يه پسر نه خوب نه بد شد ! اينا گلي عاشق هم بودن و ميخواستن يه زندگي آروم کنار هم درست کنن ! اما خانواده ي اين دوتا کلي با ازدواج اينا مخالفت کردن پسر قصه ي ما خودشو به هر دري زد که بتونه خانواده شو راضي کنه، که اينا بهم برسن اما نشد که نشد ! دختر قصه ي ما هميشه چشم به راه پسر قصه منتظر بود اما پسر هيچ وقت نتونست به دختر قصه برسه و دختر رو از چشم انتظاري در بياره ! اين دوتا کلي نقشه هاي قشنگ براي هم کشيده بودن ! نمي دونم تا حالا به عشق با يه نگاه اعتقاد داريد يا نه ؟ ولي قصه ي ما با يه نگاه پاک شروع شد ، روزاي خوبي که بدون گناه سپري مي شد و هر روز که مي گذشت دوست داشتن ما بيشتر و بيشتر مي شد تا اونجا که دوري براي هر کدوم از ما مشکل و مشکل تر شد اما اين دست تقدير و خانواده هامون باعث جدايي ما شدن جدايي که باعث شده زندگي هر کدوم از ما رو به بدترين روزاي خودش ببره ! اما حالا پسر قصه ي ما ديگه هيچ وقت نميخواد اسم دخترشو بهار بذاره ديگه هيچ وقت نميخواد با بهار بره پارک لاله و بگه خيلي وقت پيش ا اينجا چه قرارايي گذاشته ديگه هيچ وقت نميخواد ، آلبالو بخوره ديگه هيچ وقت نميخواد کباب کوبيده بخوره وهيچ وقت دلش نميخواد پيرهن چهار خونه ريز تنش کنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد بره پارميدا و يلدا ديگه هيچ وقت دوست نداره کسي تلفني ببوستش ديگه هيچ وقت دوست نداره کروات آبي راه راه سفيد ببنده ديگه هيچ وقت دلش نميخواد کسي رو پرپرک و زندگي صدا کنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد از خيابوناي که باهم قدم زدن قدم بزنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد حتي نفس بکشه ديگه حتي نميخواد بند کفش پرپرک و ببنده ، شايد قصه ي ما قصه ي تمام عاشقايي باشه که هيچ وقت بهم نرسيدن ولي اين بهتر و آخرين عشقي بود که تو زنديگم داشتم ، هميشه فکر مي کردم بجز مادرم که وقتي بچه بودم ته مونده ي غذا مو ميخورده هيچ کس ديگه اي ته مونده ي غذامو نميخوره اما تو هميشه با قاشق من غذا ميخوردي وتو شادي ام شاد و تو ناراحتي ام ناراحت بودي به فکر کارم بودي کلي برام دعا کردي ولي انگار خدا صداي ما رو نشنيد و نمي خواست که بشنوه، چه شب ا که باهم گريه نکرديم و نخنديدم يادش بخير اون روز باروني کلي زير بارون قدم زديم تا يدون قاب خوشگل برا زينب پيدا کرديم ، يادش بخير مثل موش آب کشيده شده بوديم ياد گل اي رز آبي که براي هر کدممون بود بخير ،ياد برق چشات که ديگه هيچ وقت نمي بينمشون ، امروز که ديگه بايد از تو از همه ي اون روياها و آرزوها که با هم داشتم از بهار از همه و همه دل بکنم امروز که ديگه هيچ وقت با صداي تلفنت از خواب بيدار نميشم امروز که ديگه با هم کوبيده نمي خوريم امروز که ديگه هيچ وقت صدا تو نميشنوم امروز که ديگه با تو نيستم ، ميخوام دنيا نباشه ميخوام حتي خودم نباشم نمي دونم چطور بي من زنده مي موني ولي اينو ميدونم هيچ کدوم مون نمي تونه بي اون يکي زنده باشه تنها از خدا ميخوام که هر دوتامون آروم آروم ديگه براي هيچ وقت نفس نکشيم ، بيست و دوم مهر ماه يک هزار وسيصد وهشتاد وهشت
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
پی نوشت : این وبلاگ هیچ وقت به روز نخواهد شد
پی نوشت: بعد از چند ماه نظرم تغییر کرد
29 Responses to “قصه ی ما”
Leave a Reply


اخی چقده این پستت غمناک بود کلی دلم گرفت ولی خیلی با احساس نوشتی چون فورا به دلم نشست امیدوارم هر تصمیمی که گرفتی از روی لجاجت نباشه با دلت تصمیم نگیریها یه وقت خب!! گرچه بعيد میدونم ولی یاداوری کردم بهت
ایشالا توی پستهای بعدی خبرهای خوبی بهمون بدی
اهنگش هم که کلی غمبار بود ولی خوشگل بود مرسی
پسر اشکمو در اوردی… شما دوتا که عقد (صیغه) بودین که , یهو پس چی شد. بازم بنویس عزیزم می دونم سخته خیلی سخت خدا بهت صبر بده
چی بگم آخه چی می تونم بگم
مواظب خودت باش
سیروس جان الهی بمیرم خودتو ناراحت نکن خدا انشالله درستش می کنه دست برندارید…دعا کن برای منم…من براتون دعا می کنم…منم همچین بدبختیی گریبانمو گرفت…
سیروس جان !
منم تو نگاه اول عاشق شدم ، دارم سعی خودمو میکنم
میدونم با خانواده به همین راه ختم میشم …
دارم سعی میکنم خودم زندگی رو برای خودم و خودش بسازم …
سعی خودت رو بکن سیروس …
نزن زیر همه چی … عشق ارزشش رو داره پسر
[...] *یه جورایی این آهنگ تقدیم به سیروس جان به خاطر این پست آخرش [...]
عاشقی همینه سیروس خان
خیلی وقته عاشقا بهم نمی رسن. امیدوارم بعدا در فردای قیامت بتونید بهم برسید.
کاش زودتر با این بلاگ آشنا می شدم.
سلام سیروس
کلی غصمون دادی و اشکم جاری شد
ایشالا درست میشه
عمو هوشنگ راست میگه پسر، نزن زیرش
برو جلو، آخه واسه چی مخالفت؟
دعا میکنیم، هممون
امیدوارم هرچی که به نفعته بشه…
مواظب خودت باش، ناامید نباش
سخته اما تو می تونی
خیلی سخته. خیلی سخت
ولی میشه تحملش کرد
باورت میشه من سه بار!!! تجربش کردم.
گفتنش راحته ولی تمام استخونهام رو له کرد
وقتی خوندمش یاد گذشته خودم افتادم
هی مرد این چه حرفیه دنیا که تموم نشده تمام تلاشت رو بکن من 4 سال عاشق یه دختر بودم ولی تنهام گذاشت می فهمی 4 سال
هنوزم زنده ام آره داغون شدم ولی نمردم !!
بلند شو تو که ضعیف نیستی یه خدا داری که همه جوره هوات رو داره !! برای من نه به خاطر خودت بنویس !!
اگه نگين قديم بود مي گفت مبارزه كن ارزشش رو داره
اما منم با كلي چيزا عوض شدم
پس فقط ميگم اميدوار باش چون اين اميده كه همه چيز رو مي سازه
چی کردی بالاخره؟زنگ زدی؟ازدواج کرده بود واقعآ؟
بی خبرم نذار
سلام
سیروس
من برات دعا کردم
امیدوارم خدا صدامو بشنوه
سلام سیروس جان
نمیدونم چی بگم … میدونم خیلی سخته .
ولی عشق ارزش جنگیدن و مبارزه کردن رو داره … ارزش تحمل و صبر رو داره … واقعاارزشش رو داره .
امیدت رو از دست نده .
امیدوارم همه چیز درست بشه .
موفق باشی .
خیلی ناراحت شدم سیروس جان
امیدوارم زودتر به آرامش برسی
اینجور مواقع آدم هنگ میکنه، نمیتونم بگم درک میکنم چون توی این شرایط نبودم اما سختی کلامی و که گفتی حس کردم، اینکه حس محبوس شدن توی یه اتاق کوچیک بدون هوا حبس شدن رو داری حس میکنم. اما تموم اینا با عمر آدم میگذره و فقط بهونه ای داری واسه اینکه آخر شبا به یاد این یا تا ابد گریه کنی.
تصورشم برام سخته
Dame namaze sobe vasat doa kardam sare namazam be khoda manam halo rozam behtar az to nist zaheram khobe ama az to daram mimiram to midoni ke on doset dare ama man chi?yek roz rafto hame chio bord manam mesle to rozae khob dashtam zire baron,barf bazi,hata dars khondan ama… Omidet be khoda basheo na omid nasho to asheghio ghodratesham dari hamin ke midoni doset dare kafie had aghal mesle man nisti ke bedoni saresh ye ja ba yeki dg garme.bad az chand vaght ba in postet ashkamo daravordi
فقط اینکه گریه کردم…
…هنوز گاهی سر می زنم… شاید نظرت عوض شده باشه
سلام
خوبی سیروس؟
نظرت رو توی وبلاگ عمو هوشنگ دیدم
خوشحال شدم که برگشتی
سلام
چطوری گل پسر؟
سیروس جان داداش
جواب ایمیلم رو بده. خیلی نگرانم عزیز.
محکم باش و قوی.
اگر همه چیز تمام شده به این فکر کن که حتما یک خیری در آن بوده که از آن بی خبری. چیزی که شاید در آینده دلیلش را بفهمی.
يه روز ميفهمی اين کاملن به نفعت بوده. اينو بهت قول ميدم رفيق. يه شب از زندگی خودمو يادم ميآد که فکر ميکردم آخرين شب دنياست و من ديگه نميخام زندگی کنم. الان 15 سال از اون شب ميگذره و فکر ميکنم که چقدر اشتباه فکر ميکردم.
چی بگم سی سی ! پستت آدمو یاد خیلی چیزا میندازه ! انگار تو بد شرایطی هستی ! اما اگه فکر میکنی طرف ارزششو داره سفت و سخت وایسا و برا بدست آوردنش بجنگ ! اگه غیر از این باشه یه روزی میاد که واسه همین مبارزه کردنهات خودتو لعنت میکنی
سلام سیروس جان
آپ نمی کنی، لااقل یه سر بزن ، حالی بپرس
نگرانتیم
حتما بیا
منتظریم همه
سیروس جان وبلاگت خیلی زیباست. متاسفم كه من دیر اینجا اومدم چون تو دیگه گفتی به روز نمیشی. یك چیز كوچیكی بگم و برم: از هر رابطهی عاشقانه ای باید سعی كنیم، زیبایی هاش رو به خاطر بسپاریم و هروقت بهش فكر می كنیم لذت و شیرینی ان دوران را باز مزه مزه كنیم. شاد باشی
خوبی؟؟؟
سی سی کجایی ! بیا یه آی دی از خودت بهم بده کچل ! همین الان بیا ! یاهو هستم