آروم صحبت نمي کرد همه مي شنيدن ، مي گفت ميخواداز شوهرش جدا شه ! چراشو براي دوست ش توضيح داد که نمي تونه اينجا دور از خانواده ش زندگي کنه منظورش پدر و مادرو خواهر برادراش بود کلي برام سوال شده بود نتونستم جلوخودمو بگيرم اخه تو تاکسي نشسته بودم و داشت صحبت مي کرد صبر کردم صحبت ش با تلفن دستيش تموم شد با کمال فضولي ازش پرسيدم بلند صحبت مي کردی متوجه شدم ميخواي ازشوهرت جدا بشي ؟ اونم به خاطر اينکه از خانواده ات دوري ؟ با تعجب نگام کرد و گفت
اره ! گفتم واقعا دليلش همينه ؟ يعني شوهرت معتاد نيست ؟ نمي دونم زشت نيست ؟
بيکاره ؟ هرزه ست ؟ زن بازه ؟ نمي دونم رفيق بازه ؟ خرج زندگيتو نميده ؟ مريضي ناعلاج داره ؟ نمي دونم زن ديگه گرفته ؟ بچه ات نميشه ؟ خلاصه کلي گفتم اينم باتعجب نيگام ميکرد ! بعد اينکه حرفام تموم شده کلي از شوهرش تعريف کرد که شوهرش فلان ه و بهمانه خلاصه اين طوري که ميگفت پسر سربه راهي بود حتي عکسشو که  بهم نشون دادکلي پسر مقبولي بود خلاصه از سر دختره زيادي ميکرد کلي ناز بود ، منم بي تعارف بهش گفتم والله خانم شوهرت از سرتم زيادي ميکنه از ظاهر که ازت خوشگل و ناز تره ميگي به راه سالمه ، تو اين دوره زمونه که شوهر شده سکه ي شانس داري ميزني زير بخت خودت !خوب که نيگاهش کردم همچين خوشگل م نبود ، بازم بي تعارف تر بهش گفتم والله خوشگلم نيستي بگيم فردا طلاق بگيري بري خونه بابات يکي بگه حالا خوشگله دختره اشکال نداره قبلا ازدواج کرده بگيرتت والله بري خونه بابات مگه مامانت ترشي چندين و چند ساله تو بگيره طفلک دختره هاج و واج نيگام ميکرد و مونده بود چي جواب بده که يهو متوجه شد رسيده به راننده گفت واسه که واساد و پيدا شد بي اونکه جواب منو بده . نتيجه اخلاقي ماجرا اينکه تو اين دوران وانفساي بي شوهري اگه دختر خانمي يه همچين شوهري قسمت ش شد بدون ه سکه ي شانس سراغ ش اومده بذارتش رو سرش و حلوا حلواش کنه