دخترک داشت آب ميخورد دلم غش رفت براش . وقتي ليوان رو داد دستم کشيدمش طرف خودم با صداي آروم بهش گفتم: ميدوني چي شد ؟ تو که آب خوردي، آب از تو ليوان رفت تو دهنت، بعدش رفت تو گلوت، بعدش رفت تو دلت و تو شکمت، بعدش رفتي دستشويي همه شو جيش کردي به اين روزگار، رفت پي کارش!به همين سادگي طفلک مونده بود چي بگه ! يه مکثي کرد و گفت اين همه چيزو از کجا ياد گرفتي قشنگ ؟ نکنه از مهد  ي که ميري ؟ خنده ام گرفته بود ولي آروم لبخندي زدم و جواب دادم که : نخير مهسا بهم ياد داده باباش يه کتاب براش خريده تو اون نوشته بوده . خنديد و گفت : بلا حالا نکنه باباي مهسا دکتره اخه بابايي که از همين حالا اين چيزا رو به مهسا ياد داده احتمالا دکتره نه ؟ شونه هامو بالا دادم  و گفتم باباشو نمي دونم ، اما ميدونم خودش چيکارس. خنده اش گرفت موهامو با دستش تکوني داده و گفت : خب باشه حالا خود مهسا چيکارس ؟ آروم جواب شو دادم که : هيچي، يه بچه ي  بيکاره مثل من که هر روز مياد مهد